عشق حقیقی

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

اشک

یک پسر کوچک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی

مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم . پسر بچه گفت : من نمی فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند.

پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند.

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند

بالاخره سئوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند و او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه میکندد؟

خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم  تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.

من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد.

به او توانایی دادم که درجایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند.

به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند.

و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد . این اشک ها فقط مال اوست  و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد . او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.

خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح است و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:40  توسط همراز  | 

جشن بی یار

۱۱ اردیبهشت

تولدت مبارک...

 

مرا به دست غرورت سپردی و رفتی

کاش...

می ماندی

و اکنون دلم نوای خوشتری می نواخت

تا زنده ام ، هستی ، کجا؟

در آبادی بعد از تو همیشه خراب دل

در خاطره ، در یاد بعد از تو همیشه تنهای دل

مهم نیست که اکنون دلت

به هوای کسی دیگر می تپد

مهم آن است

که من برای همیشه تنهایم

آن هم فقط به خاطر تو

ای کاش می فهمیدی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:46  توسط همراز  | 

عشق هرگز نمی میرد

شنبه ۱۸ فروردین۱۳۸۶

ساعت ۹ صبح

مرکز مشاوره ژنتیک تهران

با توجه به بررسی شواهد خانوادگی احتمال ۷۵ درصد خطر معلولیت برای ازدواج فامیلی

گفتی خداحافظ

و یک عمر افسوس برای من...

اما من هنوز هم امید دارم...

سهم من از عشق این نبود

وقتی به راه افتادم چقدر مواظب بودم هر چیز جزئی و بی ارزشی را در پشت مطمئن ترین میله ها بچپانم تا برای استفاده خودم در داخل حجره های مطمئن دور از دستهای دروغ و فریب دست نخورده باقی بماند!

اما تو 

 که در برابر تو جواهرات من ناقابل و بی ارزشند و با ارزش ترین مایه تسلی منی ، اکنون بزرگترین اندوه من شده ای

تو بهترین عزیز ترین ها ، تنها علاقه و دلواپسی من ، رها شده ای تا طعمه و صید هر دزد پست و معمولی گردی.

تو را در هیچ صندوقی قفل نکردم

مگر در صندوقی که در آن نیستی . اگر چه احساس می کنم که در آن هستی

در میان چفت و بست ملایم صندوق سینه ام

که از آنجا می توانی به میل خود هر وقت بخواهی بروی و بیائی

اگر چه می ترسم حتی از آنجا هم ترا بدزدند

زیرا درستکاری و امانت در برابر غنیمتی چنین عزیز و گرانبها دزد از کار در می آید و بدزدی می افتد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:14  توسط همراز  | 

عاشورای حسینی

          زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست                 هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

          صحنه پیوسته بجاست                                     خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

سپیده دم روز دهم محرم سال ۶۱ هجری

در افق دریاچه ای از خون دیده می شد دو لشگر در مقابل هم موضع گرفتند

سپاه (( حق )) و سپاه (( باطل )) در برابر هم ایستادند و این موضع گیری هنوز هم ادامه دارد

پس هنوز هم تاریخ کربلا آموزنده است و عبرت انگیز و در متن زندگی انسانها است نه در کنار آن، در بستر اجتماع است نه در حاشیه ان .

اهمیت تاریخ زندگی امام حسین (ع) که به صورت یکی از شور انگیز ترین حماسه های تاریخ بشری در آمده است نه تنها از این نظر است که همه ساله نیرومند ترین امواج احساسات میلیونها انسان دوست و علاقه مند را در اطراف خود بر می انگیزد و مراسمی پرشورتر از هر مراسم دیگر بوجود می آورد

بلکه بیشتر از آن نظر است که هیچ گونه عامل و محرک و پشتوانه ای جز عواطف پاک دینی انسانی و معنوی مردم ندارد

 و این تظاهرات پر شکوه که به خاطر بزرگداشت این حادثه تاریخی انجام می گیرد نیازمند هیچگونه تبلیغات و مقدمه چینی و طرح و تشریفات نیست و از این نظر در نوع خود درتاریخ بی نظیر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 11:31  توسط همراز  | 

انتظار...

 

سلام حضرت معصومه (س)

تولدتون مبارک...

شب تولد شما صدای عشق به گوشش رسید...

و الان دو سال از اون شب میگزره ...

 من هنوز منتظرم...

وقتی به جلسات خاموش و شیرین فکر و خیال خاطره آنچه را که گذشته است فرا می خوانم

بر بسیاری از چیزهایی که جستجو کرده و نیافته ام آه می کشم

و برای عمر و وقت عزیزم که با دردهای قدرم بهدر داده ام از نو ناله و شیون می کنم.

و بر درد و غم عشقی که مدتها قبل آن را فسخ کرده و از سر گذرانده ام از نو می گریم ، و بر بسیاری از مناظر که ناپدید شده است ناله و شیون می کنم

پس بر غم و اندوه پیشین باز غم و اندوه می خورم و به سنگینی و سختی از غمی به غم دیگر می روم و آنها را یکی یکی بر می شمرم و حساب غم انگیز غمی را که بر آن ناله و شیون کرده ام مثل اینکه قبلا نپرداخته باشم از نو می پردازم.

اما در این میان هنگامی که به تو عشق عزیزم فکر میکنم تمام شکست ها و گمشده ها جبران می شود و اصلاح می گردد و غم و محنت ها به پایان می پذیرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:25  توسط همراز  | 

مشارکت

استاد می گوید:

اغلب دوست داشتن آسان تر از دوست داشته شدن است.

پذیرفتن کمک و پشتیبانی دیگران را دشوار می یابیم.تلاش های ما برای مستقل جلوه دادن ، دیگران راازفرصت تجلی بخشیدن به عشق شان محروم می کند.

والدین بسیاری به هنگام پیری ، فرزندانشان را از دریافت همان عاطفه و حمایتی که در کودکی دریافت می کردند ، محروم می کنند.

بسیاری از همسران ، به هنگام بلا ، خجالت می کشنداز همسر خود کمک بخواهند.

 بدین ترتیب ، آب های عشق نمی گسترند.

باید حرکت محبت آمیزی دیگری را بپذیرید.باید بگذارید دیگران به شما کمک کنند ، به شما نیروی حرکت بدهند.

اگر این عشق را با خلوص وفروتنی بپذیرید ، می فهمید که عشق نه دادن است و نه گرفتن ...شراکت است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 15:8  توسط همراز  | 

سه پاسخ

ماه نورانی رمضان  بر همگان مبارک باد

یک روز صبح بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به آن ها نزدیک شد.

پرسید: خدا وجود دارد؟

بودا پاسخ داد : بله ، خدا وجود دارد.

پس از ناهار ، مرد دیگری ظاهر شد.

پرسید خدا وجود دارد؟

بودا پاسخ داد : نه ، خدا وجود  ندارد.

عصر همان روز ، مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد،و پاسخ بودا این بود:

باید خودت تصمیم بگیری.

یکی از مریدان گفت : استاد ، این که نابخردانه است. چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟

بودا پاسخ داد:چون اشخاص متفاوت بودند.

هرکس به شیوه خود به خداوند نزدیک می شود : برخی با قطعیت ، برخی با انکار و برخی با تردید.

                                                                                                    مکتوب (پائولو کوئلیو )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:0  توسط همراز  | 

میلاد گل

   

       

 

     میلاد گل و بهار جان آمد

                                                      برخیز که عید می کشان آمد

                 خاموش مباش زیر این خرقه                                      بر جان جهان دوباره جان آمد

                 برگیر به دست ، پرچم عشاق                                    فرمانده ملک لامکان آمد

                 گلزار زعیش لاله باران شد                                        سلطان زمین و آسمان آمد

                  با یار بگو که پرده بردارد                                            هین ! عاشق آخر الزمان آمد

                  آماده امر و نهی و فرمان باش                                    هشدار ! که منجی جهان آمد

 

                                                                                                 دیوان اشعار امام خمینی (ره)

                                           

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:0  توسط همراز  | 

نیروی عشق ...

هرچه خاموش شود نورفشان کوکب اوست                        عاشقی مذهب او کرب و بلا مکتب اوست 

ای عشق عزیز نیرویت را تازه کن تا گفته نشود تیزی تو کندتر از اشتها است.

اشتهائی که اگر امروز با غذا دادن و خورانیدن کاهش می یابد فردا زور و نیروی پیشین را می یابد.

پس ای عشق ، تو نیز چنین باش ، اگر امروز چشمان گرسنه ات را پر می کنی ، بحدی که در پری به چشمک زدن می افتند ، فردا دوباره چشم بگشا و بنگر و روح عشق را با کُنی و سردی دائمی مکش.

بگذار این فاصله و دوری حزن انگیر چون اقیانوسی باشد که کرانه را از هم جدا می سازد درمحلی که دو نامزد تازه عهد بسته هر روز به آن کرانه می آیندتا وقتی برگشت عشق را می بینند دیدن آن شیرین تر و با خیر و با برکت تر باشد.

یا این فاصله را زمستانی بخوان که چون پر از اندوه و دلواپسی است استقبال تابستان را سه برابر خواستنی تر و عالی تر می گرداند.

 

                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:4  توسط همراز  | 

مظلوم ترین عاشق...

میلاد مولود کعبه برهمه عاشقان ولایت مبارک

تنها خدا می داند در دلش چه می گذشت

کاشکی می توانست دلش را از سینه اش بیرون بیاورد

 و به همگان نشان دهد تا همه بدانند که او چقدر عاشق است...

یقین دارم که نخستین شاعر جهان ، پس از خواندن نخستین شعرش برای غارنشینان ، رنجی بسیار برده است.

می دانم که غارنشینان به او خندیده اند.

و می دانم که نخستین شاعر ، حاضر بوده تیر و کمان پوستینش را بدهد تا دیگران بدانند غروب خورشید با دل او چه کرده است.

درد عارفانه ایست درد ناشناخته ماندن.

همین درد است که هنر و هنرمند را می زاید.هنر برای هنر خوب است

اما خوب تر آن است که هنر چشمان کور دیگران را نیز بینا کند تا آن ها نیز شور و مستی دیدن زیبایی ها را بچشند .

هنر باید دنیای خیال مردمان را بزرگ تر و ژرف تر کند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:40  توسط همراز  | 

گل یاس

عشق حقیقی یک ساله شد


هنگامى كه خديجه زنى با شخصيت و معروف به بزرگى بود، با پيامبر اسلام(ص) ‏ ازدواج كرد زنان مكه از او قطع رابطه كردند، و گفتند: او با جوان تهى دست و يتيمى ازدواج كرده و شخصيت خود را پائين آورده است!

اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه خديجه باردار شد و جنينش كسى جز فاطمه زهرا نبود.

به هنگام وضع حمل به سراغ زنان قريش فرستاد و از آن‏ها خواست كه در اين ساعات حساس و پردرد و رنج به يارى او بيايند و تنهايش نگذارند، اما او با اين پاسخ سرد و درد آلود روبرو شد كه:

«تو سخن ما را گوش نكردى، با يتيم ابوطالب كه مالى نداشت ازدواج نمودى، ما نيز به كمك تو نخواهيم شتافت»!

خديجه با ايمان، از اين پيام زشت و بى معنى سخت غمگين شد، اما در اعماق دلش نور اميدى درخشيد كه خدايش او را در اينحال تنها نخواهد گذاشت.

لحظات سخت و بحرانى وضع حمل آغاز شد، او در محيط خانه تنها بود، و زنى كه او را كمك كند وجود نداشت، قلب او فشرده‏تر مى‏شد، و امواج خروشان بى مهريهاى مردم روح پاكش را آزار مى‏داد.

ناگهان برقى در افق روحش درخشيد، چشم بگشود و چهار زن را نزد خود ديد، سخت نگران شد. يكى از آن چهار زن صدا زد:

نترس و غمگين مباش. پرودرگار مهربانت ما را به يارى تو فرستاده است ما خواهران توايم.

من ساره‏ام!

و اين يك آسيه همسر فرعون است كه از دوستان تو در بهشت خواهد بود.

آن ديگر مريم دختر عمران.

و اين چهارمى را كه مى‏بينى دختر موسى بن عمران، كلثوم است!

ما آمده‏ايم كه در اين ساعت يار و ياور تو باشيم.

و نزد او ماندند تا فاطمه بانوى اسلام ديده به جهان گشود.

ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا».

كسانى كه بگويند پروردگار ما اللّه است، فرشتگان بر آن‏ها نازل مى‏شوند و مى‏گويند نترسيد و اندوهى به خود راه ندهيد»

در اينجا نيز علاوه بر فرشتگان، ارواح زنان با شخصيت جهان به يارى خديجه با ايمان و پر استقامت شتافتند.

تولد اين مولود خجسته آنچنان پيامبر(ص) را خشنود كرد كه زبان به مدح و ثناى پرورگار گشود، و زبان بدخواهان كه او را ابتر مى‏خواندند، براى هميشه كوتاه شد.

خداوند مژده اين مولود پربركت را در سوره كوثر به پيامبرش داد و فرمود:

انا اعطيناك الكوثر.

فصل لربك وانحر

ان شانئك هو الابتر»:

ما سرچشمه جوشان خير كثير را به تو بخشيديم.

اكنون كه چنين است، براى پرودگارت نماز بجاى آور و تكبير گو!

مسلماً دشمن تو، ابتر است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:50  توسط همراز  | 

قلب من ...

 

قلب من ، هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم.

و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم.

می دانم تو کودک محبوب خداوندی ، و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه ، از تو حفاظت می کند.

قلب من ، به تو ایمان دارم.

طرفدارت هستم ، و در نیایش هایم ، همواره برایت درخواست برکت می کنم. همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی .

قلب من ، به تو ایمان دارم.

ایمان دارم که تو عشقت را با هر آنکس که سزاوارش باشد ، سهیم می شوی .

از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که دوستت دارم و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام ، در اختیارت بگذارم .

برای آنکه هرگز  احساس از حضور من درگرداگردت ، احساس نا آسودگی نکنی ، هرکاری می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 8:24  توسط همراز  | 

روز و شب...

SohrabSepehri.com

وقتی چشمانم را بیشتر روی هم می گذارم و می بندم چشمانم بهتر می بینند

زیرا تمام روز به چیزهایی می نگرند که به آنها توجه و اعتنا ندارند.

اما وقتی که می خوابم ، در خواب چشمانم به تو می نگرند و در تاریکی روشن شده ، در تاریکی روشن می بینند و می دانند بچه می نگرند.

پس توئی که سایه و تصویرش سایه ها و تاریکی ها را روشن می سازد ، قالب سایه تو ، که خیلی درخشنده تر و تابناک تر از روز روشن است ، چقدر نمایش و جلوه خوشبختی بروز روشن می دهد ، در حالیکه سایه تو برای چشم های نابینا آنقدر می درخشد!

چه بگویم؟

که چشمان من با نگریستن به تو در روز زنده و روشن چقدر سعادتمند و خوشبخت می شوند و چه سعادتمندند در شب مرده و خاموش وقتی که سایه ناکامل و زیبای تو درمیان خواب سنگین بر روی چشمهایی که نمی بیند جا و قرار می گیرد!

تمام روزهایم مثل شب اند تا وقتی که ترا می بینم و شبهایم روزهای روشن وقتی که خوابها ترا به من می نمایانند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:47  توسط همراز  | 

از تو متنفر نیستم...

تـــــو لـــــدت مـــــبـــــارک...

آن لبانی که دست خود عشق آنها را ساخته است

با نفس  و دمی آهسته صدایی کرد که گفت: ((من متنفرم)).

به منی گفت که به خاطر او از حال رفته ام و از پا درآمده ام.

اما وقتی که حال پر درد مرا دید بلافاصله دلش برحم آمد و آن زبان همیشه شیرین را که با ملایمت و شیرینی برای صدور حکم محکومیت من  بکار رفته بود سرزنش کرد و آنرا آموخت که دوباره با پذیرش سخن گوید.

(( من متنفرم )) را به پایانی تغییر داد که مثل روز شیرین ملایمی به دنبال شب آمد ، شبی که مثل شیطانی بال درآورده و از بهشت به جهنم گریخت.

و او (( من متنفرم )) را از تنفر جدا کرد و دور انداخت و زندگی مرا نجات داد و حمایت کرد در حالی که گفت : (( از تو متنفر نیستم...)).

SohrabSepehri.com

عشق چیزی نیست که بتوانیم آنرا قسمت کنیم

عشق ، کم و زیاد بر نمی دارد.

عشق ، یا هست یا اصلا نیست.

وقتی یک نفر را واقعا دوست داریم ، همه کس و همه چیز را با او دوست داریم.

عشقی که همگان را در آغوش نگیرد ، رنگی از شهوت و نیاز در خود دارد.

عشق حقیقی ، عشقی است فراگیر.

تو را دوست دارم و به خاطر تو به همه جهان عشق می ورزم...     

                                                                                 ((  جبران خلیل جبران ))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:15  توسط همراز  | 

یاد تو...

SohrabSepehri.com

از وقتی که مرا ترک کرده ای ، چشمم در فکر و خیالم جا و قرار دارد

و آن چشمی که مرا از این سو به آن سو هدایت می کرد ، جزئی از وظیفه اش را انجام می دهد و در جزئی کور است.می نمایاند که می بیند ولی در حقیقت عملاْ نمی بیند و درست کار نمیکند.

زیرا هیچ صورت پرنده ای ، یا گلی یا شکلی را که به آن می آویزد به دل منتقل نمی سازد.

از اشیائیکه به سرعت از نظرش می گذرند فکر و خیال هیچ سهمی ندارد و نه آنچه را که می گیرد در دید خود نگهمیدارد.

زیرا اگر ناهموارترین یا ملایم ترین منظره ای را ببیند، یا زیباترین چهره یا صورت ، یا بد شکل ترین آفریده خلقت ، یا کوه یا دریا یا روز یا شب یا کلاغ یا کبوتر همه آنها را به شکل و هیأت تو در می آورد.

زیرا چنان پُر از تست که بیش از آن نتواند ، و برای دید بیشتر توانائی ندارد.

باین ترتیب فکر با وفا و بسیار راستین من چشم مرا نارسا و بیوفا می گرداند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 21:56  توسط همراز  | 

نگاه عاشق

SohrabSepehri.com

چشمم کار نقاش را به عهده گرفت و شکل زیبای تو را در لوح دلم قلم زد و جا داد.

تنم قالبی است که شکل تو در آن جا گرفته و از آن نگاهداری می کند.و پرسپکتیو بهترین هنر نقاش است ، چون از طریق نقاش است که تو باید مهارتش را ببینی و دریابی که تصویر واقعی تو در کجا ترسیم می شود و قرار می گیرد.

در کارگاه سینه من که تصویر تو همچنان در آن آویخته است ، کارگاهی که پنجره هایش را از چشمان تو شیشه انداخته اند.

 حالا ببین چشم ها به چشم ها چه کمک ها کرده است.

چشم های من شکل تو را ترسیم کرده اند و چشم های تو پنجره سینه های من شده اند که از  روزنه آن خورشید با لذت نگاهی دزدانه به درون می افکند و بتو خیره می نگرد.

معهذا چشم ها فاقد این مهارتند که هنرشان را به لطف و دلپسندی بیارایند.آنها فقط آنچه را می بینند ترسیم می کنند و از دل و درون آن چیزی نمی دانند و بی خبرند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 0:47  توسط همراز  | 

اکسیر عشق

ای خدای بزرگ ترا شکر میکنم که راه شهادت را بر من گشوده دریچه ای پرافتخار از این دنیای خاکی بسوی آسمانها باز کردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و به امید استخلاص تحمل همه دردها و شکنجه ها را میسر کردی.

خدایا ترا شکر میکنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.

اما ای خدای بزرگ یک چیز بیش از همه چیز بر من ارزانی داشتی که نمی توانم شکرش کنم و آن دردو غم بود

درد و غم از وجودم اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید ، جز فداکاری چیزی برنگیرد و جز عشق چیزی ترشح نکند

خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل بحساب آورد.

خدایا تو در مواقع خطرمرا تنها نگذاشتی ، تو در کویر تنهایی انیس شب های تار من شدی ، تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و کمک کردی در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیش بینی نبود ، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مسلح نمودی و در میان ابرهای ابهام در مسیر تاریک و مجهول و وحشتناک مرا هدایت کردی.

                                                                                   ((شهید چمران))

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 23:10  توسط همراز  | 

خالق عشق

SohrabSepehri.com

ای ارباب و آقای عشقم

که بنده و رعیت توام و سروری و شایستگی تو وظیفه بندگی مرا سخت و محکم به آن پیوسته است

برای تو این نوشته و پیام را می فرستم که وظیفه بندگی مرا شهادت دهد نه برای اینکه هنرمندی مرا نمایان سازد وظیفه ای چنان عظیم و بزرگ که هنر ناچیزی چون هنر من برای بیان آن الفاظ و لغاتی نمی یابد و نارسا است و آنرا عریان و بی لطف می نمایاند

مگر امیدوارم با پنداشت نیک و گمان خوب تو گفته های من با همه عریانیش در فکر روح تو جا پیدا کند و پذیرفته شود تا هر آن ستاره که راهنما و حاکم سیر معین زندگی من است لطف کند و با نظر لطف بر من بتابد و بر عشق و عشق ورزی پاره و ژنده من جامه ای بپوشاند که مرا قابل و شایسته احترام والاقدر تو گرداند.

در آنوقت من جرئت پیدا می کنم تا بخود ببالم که چقدر تو را دوست دارم.

تا آنوقت سرم را بالا نمی آورم و نشان نمی دهم ، که مبادا در آنجا مرا بیازمائی.

                                                                                                             ( ویلیام شکسپیر)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 19:25  توسط همراز  | 

تولد

خنده های زورکی

               اشکهای یواشکی

                              شب و روزی بی هدف

                                                 لحظه های الکی 

                                                           ساعت های پرسئوال

                                                                            دلخوشی ها توخیال

                                                                                             حسرت پرنده دل

                                                                                                                 که نداره پرو بال...

عجب سالی بود....

۱۱ دی روز تولدم.

یه سال دیگه هم از عمرم گذشت. نمی دونم چقدر از فرصت های سالی که گذشت استفاده کردم.

اما می دونم خیلی هاش هدر رفت.امیدوارم به لطف خدا قدر فرصت های امسال رو بدونم.

انتظار......

باید منتظر بمونم با اینکه می دونم انتظار خیلی سخته...اما ارزششو داره....

هوای تازه می خوام...

SohrabSepehri.com

هوای تازه می خوای

                نگاه بی بهونه

                            خود خود صداقت

                                         جواب عاشقونه

                                                    یه حرف راستی راستی

                                                                       ازته دل می خواستی

                                                                                        اون که بسازه از نو

                                                                                                        تو رو با همه کاستی...

SohrabSepehri.com

همانطور که امواج دریا به سمت ریگهای ساحل روانه اند

دقایق عمر ما همچنان با شتاب رو به پایانشان می روند و هرکدام جای خود را با آن که جلوتر

 می رود عوض می کنند و همه با رنج و تلاش پی درپی به جلو می روند.

تولد وقتی به دریای بی کرانه روشنایی قدم می نهدچهار دست و پا خود را به بلوغ می کشاند ، با بلوغ به اوج خود می رسد ، کسوف و خسوف های کج و بدخواه بادرخشندگی اوبه جنگ و مبارزه برمی خیزند

و زمان که عطا کرده و ارزانی داشته است اکنون عطا و هدیه خود را درهم و پریشان می کند

زمان شادابی و شکوفایی را که بر سر جوانی نهاده بود فلج می سازد ، و برپیشانی زیبائی خطوط موازی حفر می کند.

زمان از نوادر و گلچین راستین طبیعت تغذیه می کند و خود را می پروراند و هیچ چیز برپای نمی ایستد مگر برای آنکه زمان با داس اش آن را درو می کند.

معهذا تا زمان و ایامی که در امید و انتظار است شعر من برپای خواهد ایستاد و علی رغم دست بی رحم روزگار ارزش تو را خواهد ستود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 19:12  توسط همراز  | 

لذت عشق

SohrabSepehri.com

بعضی به اصل و نسب خانوادگی شان می بالند ، و بعضی به هنر و مهارتشان

بعضی به ثروتشان ، بعضی به نیروی بدنی شان ، بعضی به سر و وضع و لباسهایشان هرچند به سبک تازه باب شده باشد ، بعضی به قوشها وسگ های شکاری شان و بعضی به اسبهایشان.

هر طبع و مزاجی سرگرمی وابسته به خود داردکه از آن بیشتر از بقیه کارها لذت می برد.

اما این سرگرمی های خاص در حد و میزان من نیست.

از همه این ها من یکی را جامع ترین و کلی ترین و بهترین می دانم.

آن عشق تو است که برای من از برتری خانوادگی بهتر و ازثروت گرانبهاتر  و  از لباس گران قیمت درخشان تر و از قوشهاو اسبها لذت بخش تر است . و باداشتن تو بیش از آنچه همه مردم به آنها می بالند بخود می بالم.

بیچارگی و بدبختی من فقط در این است که این امکان وجود دارد که تو بروی و همه این خوشبختی را از من بگیری و با خود ببری و مرا به بیچاره ترین بدبختی ها دچار کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:29  توسط همراز  | 

حلاوت تلخ

SohrabSepehri.com

فرض کنیم تو برای چند دلیل مرا ترک کرده ای

و من درباره این دلایل به تفسیر خواهم پرداخت.

از لنگ بودن من چیزی بگویی ، بی درنگ شل خواهم شد. دربرابر دلایل تو هیچ دفاعی نخواهم کرد.

ای عشقم ، تو نمی توانی برای تغییری که دلت می خواهد شکل و واقعیتی به آن بدهی ،نصف آنچه که من آگاه به خواست و میل توام ، خودم را خراب و بی اعتبار می کنم ، مرا خراب کنی.

من آشنایی را خفه خواهم کرد و بیگانه به نظر خواهم رسید .

از کنار تو غایب خواهم شد و دیگر نام محبوب و شیرین تو در زبانم جا و مسکن نخواهد داشت ، تا مبادا منی که اینقدر از تقدس به دورم نام ترا ضایع کنم و تصادفاْ از آشنایی سابقمان سخنی بگویم.

برای خاطر تو عهد خواهم بست علیه خودم به مبارزه و مشاجره برخیزم ، زیرا من نبایست کسی را که تو به او نفرت داری دوست بدارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:39  توسط همراز  | 

حقیقت بهانه

برای آمادگی در برابر آن زمان ، اگر هر گز آن زمان فرا رسد

زمانی که من تو را خواهم دید به نقص ها و معایب من اخم و ترشرویی می کنی 

وقتی که عشق تو با مشورت به رسیدگی برده می شود و به آخرین حسابش رسیدگی می کند

در برابر آن زمان که تو چون بیگانه ای خواهی گذشت ، و با آن خورشید که چشم توست ، سلامی سرسری و زورکی به من خواهی کرد، و قتی که عشق از آن چیزی که بود تغییر کرده و برای سرگرانی مستقر و پا برجای تو بهانه و دلایلی پیدا کرده است

در برابر آن زمان در اینجا درون شناخت شایستگی خودم برای خود پناهگاهی می جویم و این دست من علیه خودم بلند می شود و شهادت می دهد تا دلایل قانونی را به طرفداری تو حمایت کند.

در رها کردن من بیچاره تو قدرت قوانین را در اختیار داری زیرا برای عشق نه می توانم سببی بیابم و نه هیچ دلیلی بیاورم.( چون در کار عشق چون و چرا نیست )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 12:16  توسط همراز  | 

خزانه عشق

SohrabSepehri.com

همانطور که یک پدر فرتوت و فرسوده وقتی می بیند فرزند نیرومندش به امور جوانی می پردازد لذت می برد

من هم ، که از غم انگیز ترین و شدید ترین کینه و بدخواهی سرنوشت چلاق شده ام ، همه تسلی خاطرم را در راستی و ارزش تو می یابم

زیرا خواه ایمان، اخلاق، زیبایی، اصل و نسب،یا ثروت ، یا هوش، یا هر یک از اینها ، یا همه آنها یا بیشتر از آنها که بر بالا می نشیند (و همه را تو داری) به تو حق می دهند که تو بر مسند سلطنت در میان آنها جا و مقر گیری.

من عشقم را باین خزانه پربرکت پیوند می زنم.

پس من نه چلاقم ، و نه ناچیز و نه حقیرم، مادامیکه این سایه چنین سرمایه ای به من می بخشد که در وفور و فراوانی آن بی نیاز می شوم و با قسمت و جزئی از آنهمه جلال تو زندگی می کنم.

ببین آنچه از همه بهتر است ، آن بهترین را ، برای تو آرزو می کنم.

اگر این آرزو برآورده شود آنوقت من ده بار و ده برابر خوشوقت تر و خوشبخت تر می شوم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:9  توسط همراز  | 

وداع

ای پروگار من ، ماه مبارک رمضان برای ماماهی شایسته ستایش بود.

با ما در این روز سی روز صحبت نیکو داشت و به ما سودی بسیار ، سودی که از جهانیان سنگین تر و گرانمایه تر باشد رسانید و پس از سی روز ما را ترک گفت.

ما را وداع کرد و در آن هنگام که ماه مبارک رمضان را وداع می کردیم سخت اندوهناک و دلتنگ بودیم چنانکه گمان داشتیم عزیزترین کسان ما می خواهد ما را وداع کند.

بار فراقش بر ما سنگین بود و سفرش از دنیای ما ما را به کدورتی عمیق در افکند.همواره یاد او کنیم و حق او محترم می شماریم .

ما می گویم :

درود بر تو ای ماهی که بنام مقدس الهی نامبردار شده ای

درود بر تو ای ماه خدا ، ای ماه مسرت و ای عید سعید اولیای خدا.

                                                                                            برداشتی از صحیفه سجادیه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 16:18  توسط همراز  | 

امام علی (ع)

پیامبر اکرم (ص) فرمود:  شبی که مرا به آسمانها بردند

 وقتی به <<قاب قوسین او ادنی >>(به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر ) رسیدم از طرف حق تعالی ندا رسید : ای محمد ! از کسانی که با تو می باشند چه کسی را دوست داری؟

عرض کردم: آن کسی را که تو دوست داری و امر می کنی او را دوست بدارم .

خطاب رسید : ای محمد ! دوست بدار علی ابن ابیطالب را ،بدرستیکه من او را دوست می دارم و دوست دارم کسی که او را دوست بدارد.

هنگامی که برگشتم و به آسمان چهارم رسیدم جبرئیل مرا ملاقات نمود و گفت : پروردگار به تو چه فرمود؟

گفتم :  ای دوست من ! ای جبرئیل ! خداوند چنان فرمود و من چنین گفتم .(و گفتویمان را برای او بیان کردم)

پس جبرئیل گریان شد و گفت : ای رسول خدا ! به آن خدایی که تو را به حق مبعوث نمود ، اگر اهل زمین دوست می داشتند علی را آن چنان که اهل آسمانها او را دوست می دارند خداوند آتش را خلق نمی فرمود و احدی به عذاب آن مبتلا نمی شد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 12:20  توسط همراز  | 

ماه خدا

ستایش ویژه ذات اقدس خداوندیست که ما را بادای ستایش هدایت فرمود و اهلیت ستایش گویی به ما اعطا کرد تا در برابر آلا و نعمای وی در صف سپاسگزاران قرار گیریم و پاداشی که به نیکوکاران همی دهد بما نیز عنایت فرماید و مارا از محسنین و حق شناسان شمارد.

ستایش ویژه ذات اقدس خداوندیست که دین مبین خویش را بما واگذاشت و  ما را به ملت غرای خود شرف بخشید و براه احسان هدایت فرمود تا بیاری و عنایت وی راه احسان پوئیم و نعمت رضوان وی دریابیم. آن ستایش بدرگاه وی آوریم که شایان قبول باشد و رضایت ذات الوهیت را برای ما تامین کنید.

ستایش ویژه پروردگاریست که ماه مبارک رمضان را نیز راهی از راههای خیر و رحمت شمرد و این ماه را بنام مقدس خود افتخار و شرافت داد.

ستایش ویژه درگاه اوست که ماه رمضان را ماه روزه ، ماه سلم و صلاح ، ماه طهارت ، ماه تهذیب و ماه نماز و عبادت قرار داد.

این ماه را به نزول قرآن مجید احترام و اعتبار داد و قرآنی را که مشعل هدایت و راهنمای راستگویی بشریت است با آیات بینات در این ماه به قلب نازنین پیامبر خویش فرو فرستاد و فضیلت ماه رمضان را بر ماههای دیگر روشن و آشکار ساخت .

الذی انزل فیه القرآن . هدی للناس و بینات من الهدی والفرقان

بموجب مقررات مقدسه و فضایل عالیه این ماه را بر یازده ماه دیگر برتری داد . آنچه در ماههای دیگر حلال است در این ماه تحریم شده است تا عظمت و جلالش آشکار شود و خوردن و آشامیدن را در این ماه به وقت ویژه ای اختصاص داد تا کرامت و حرمتش بر ملا گردد .

و در این ماه شبی بوجود آورد که بر هزار شب رجحان و برتری دارد و نام این شب عزیز و عظیم را شب قدر گذاشت .

                                                                                              برداشتی از صحیفه سجادیه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 12:43  توسط همراز  | 

برنده عشق

SohrabSepehri.com

اگر وقتی فرا رسد که تو در حالی باشی که برای من ارزش کمی قائل شوی و به لیاقت وشایستگی من به چشم حقارت بنگری ، به طرفداری تو علیه خودم به مبارزه و جنگ خواهم پرداخت و فضیلت و برتری ترا ثابت خواهم کرد ، ولو اینکه با من بیوفائی و پیمان شکنی کنی.

با ضعفی که من دارم و خودم به آن خوب آشنا هستم ، به طرفداری تو می توانم از تقصیرهائی که ظاهر و آشکار نشده است  داستان ها بسازم که در آن من متهم و لکه دار شوم ، تا تو با رها کردن و از دست دادن من به احترام و افتخار بیشتری نائل گردی و باین وسیله من نیز برنده خواهم بود چون همه افکار عاشقانه من متوجه به تو و  متمایل به تست .

آسیب و گزندی که من به خود می رسانم بقدری که برای تو سود و مزیتی دارد برای من نیز سود و مزیتی دو برابر خواهد داشت .

عشق من این چنین است و این چنین به تو تعلق دارم که برای خوبی و نیکی تو خودم تمام بدی ها را به گردن می گیرم .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 17:18  توسط همراز  | 

پیمان عشق

SohrabSepehri.com

میان چشم و دلم پیمانی متقابل بسته شده است و اکنون هریک به دیگری کمک می کند

وقتی که چشمم سخت گرسنه و تشنه یک نگاه است

یا دل عاشقم با آه هایش خود را خفه می کند

آنوقت چشمم با عکس معشوقم مهمانی و سوری برپا می کند و دلم را به ضیافت عکس و نقشش دعوت می کند

در وقت دیگر چشمم مهمان دل می شودو از خیالات عاشقانه دل سهمی می برد

بنابراین یا با عکست یا با عشقم در حالیکه تو خودت دوری پیش من حاضری و همچنان با منی ، زیرا تو نمی توانی از جائیکه خیالات و افکار من می تواند به آنجا رود دور تر روی و من همیشه با آنها هستم و آنها همیشه با تو و پیش تواند.

یا اگر آنها به خواب روند عکس تو که در برابر چشم من قرار دارد دل مرا بیدار می کند تا دلم و چشمم هر دو شاد و محظوظ شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 12:41  توسط همراز  | 

بهره دیدار

SohrabSepehri.com

میان چشم و دلم جنگ خونینی در گرفته است

که چگونه غنیمت بهره دیدار تو را با هم قسمت کنند

چشمم می خواهد مانع شود که دلم منظر ترا بنگرد و تماشا کند

و دلم می خواهد چشمم را از آزادی این حق محروم سازد

دلم ادعا می کندکه تو در میان او جا می گیری ( پستویی که هرگز با چشم های بلورین سوراخ نمی شود)

اما چشم مدافع این ادعا را رد می کندو می گوید ظاهر زیبای تو در او جا و قرار دارد

و برای رسیدگی و تصمیم در باره این حق هیئت منصفه ای از افکار که همه  وابسته به دل و در تصرف دل هستند نام نویسی کردند و با صدور حکمشان نیمی که سهم چشم روشن است و قسمتی که سهم دل عزیز است معین می شود

بدین ترتیب که حق چشم من قسمت ظاهر و نمایان تو و حق دل من عشق درونی دل تو باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 11:43  توسط همراز  | 

بخاطر تو

بخاطر تو ..........

خسته از کار ، با شتاب به تختخواب می روم

به استراحتی عزیز برای دست و پایی که از کار خسته شده است

اما هنگامیکه کار جسمی روزانه ام خاتمه می پذیرد در سرم سفری آغاز می گردد و فکرم را به کار می اندازد

سپس افکارم از جایی که خود می مانم دور می شود و با همت و غیرت قصد دیدن و زیارت ترا می کند

و مژگان مرا که از خستگی پایین می افتد کاملا باز نگاهمیدارد.

و می نگرد به همان تاریکی که کور می نگرد و می بیند با این تفاوت که دید تخیلی روح من سایه و تصویر تو را به دید نادید و نابینای من می نمایاند

و آنرا مانند جواهری به شب هولناک مرگ مانند می آویزد و شب سیاه مرا روشن و زیبا می سازد و چهره کهنه و فرسوده اش را تر ، تاز و نو می کند

پس ببین که روز دست و پایم و شب فکرم بخاطر تو و بخاطر خودم هیچ راحت و آرامش نمی یابند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 17:41  توسط همراز  | 

مطالب قدیمی‌تر